کارخونه متروک



یه کارخونه متروک پشت شرکت هست که از پنجره اتاقم میتونم ببینمش. شیشه‌های شکسته‌اش رو. اسباب و اثاثیه‌هایی که هرکدوم گوشه‌ای افتادند. درست مثل فیلما. چند وقت پیش یه گروه فیلمبرداری که لابد دنبال یه لوکیشن خیلی هنری می‌گشتند اومدند و وسایلشون رو ریختند تو کارخونه. از پنجره اتاق رفت‌وآمدهای آدم‌ها رو میدیدم.کارخونه شلوغ شده بود. پر اسباب و اثاثیه‌های رنگی رنگی.. دیروز دیدم که دارند وسایلشون رو جمع می‌کنند. هرچی وسیله بود رو با دقت جمع کردند و ریختند پشت ماشین هاشون و رفتند.

امروز که پنجره رو باز کردم دوباره چشمم افتاد بهش. به شیشه‌های شکسته‌اش. به اسباب و اثاثیه خاک خورده‌ای که هر گوشه‌ای پخش و پلا افتادند تا شاید دوباره یه گروه فیلمبرداری از راه برسه و برای چند روز سر و شکل دیگه ای بگیره. پر رنگ و زندگی. 

بیست و یک روز بعد



مادر: بابای خدا بیامرزت انقدر از یه آرزو می‌گفت و می‌گفت تا خسته می‌شد و می‌رفت سراغ یه آرزوی دیگه
پسربچه: نمی‌رفت سراغ یه آرزوی دیگه. می‌رفت سراغ یه آرزوی ارزون تر.آرزوها هم پولی شدند.

«بیست و یک روز بعد» اولین ساخته محمدرضا خردمندان داستان زندگی پسر نوجوانی است که آرزوهای بزرگی در سر دارد. آرزوی فیلمساز شدن و مشهور شدن. پسربچه‌ای که در ذهنش سناریو فیلمش را هم نوشته است و برای ساختن آن تلاش می‌کند. اما دست زندگی او را با واقعیت بزرگتری روبرو می‌کند. واقعیتی که پسرک را یک شبِ از دنیای کودکی به دنیای بزرگسالی هل می‌دهد.

بیست و یک روز بعد فیلم خوب و خوش ساختی است. فیلمی که فیلمنامه خوبی دارد. قصه‌ای که اگرچه جدید نیست اما خردمندان با پرداخت متفاوت به آن، آنهم از نگاه یک پسربچه به آن سر و شکل جدیدی داده است. بازی بازیگران نوجوان فیلم خیره کننده است. مهدی قربانی که قبلا در ابد و یک روز درخشیده بود؛ این بار در بیست و یک روز بعد در نقش اول یک فیلم و قهرمان آن، حضور درخشانی داشته است. فیلم ریتم خوبی دارد و از همه مهم‌تر اینکه خردمندان برای فیلمش پایان‌بندی درست و هوشمندانه‌ای را انتخاب کرده است. پایان‌بندی‌ای که نه تنها پسربچه قصه را که تمامی تماشاگران فیلم را در بهت فرو می‌برد. سیلی حقیقت تلخ دنیای واقعی که کودکان نیز از آن در امان نمی‌مانند در انتهای فیلم چنان بر صورت تماشاگران می‌نشیند که تا تمام شدن تیتراژ انتهایی فیلم مبهوت بر صندلی‌های سینما باقی می‌مانند.

برای شهریوری که از راه رسید


گوشه کتاب و از قول پاموک نوشته‌ام: دلم می‌خواهد لحظات خوشی این روزها را از متن زندگی  بقاپم و در چهارچوبی امن جایشان دهم.

به تاریخ نوشتنش نگاه می‌کنم. یک سال گذشته از آن روزهای سرخوشی...

طوفان


عکس قفسه‌های خالی فروشگاه‌های شهر رو فرستاده و زیرش نوشته The hurricane is comingبا دو تا علامت تعجب که زیرش گذاشته. براش می‌نویسم مراقب خودت باش عزیزم. یه دقیقه بعدش مینویسه:Ok. Thank you با یه آیکون لبخندی که آخرش گذاشته. باورم نمیشه کسی که داره مینویسه همون دختر کوچولوی چهار پنج ساله‌ای باشه که یه وقت‌هایی بعدازظهرها می‌رفتم دنبالش مهدکودک و باهم میومدیم خونه.

دل تو دلم نیست. گفتند طوفان قراره به بزرگی طوفان کاترینای سال 2005 باشه و زندگی میلیون ها نفر رو تحت تاثیر قرار بده. خبرگزاری ها نوشتند: طوفان سهمگین هاروی به ایالت تگزاس آمریکا رسید.

به شکوفه میگم مثل زمان جنگ به شیشه هاتون از این چسب های پهن بچسبونید یه وقت شیشه ها نریزه رو سر و صورت بچه ها و خودتون. میخنده و میگه جنگ نیست که خواهر من یه طوفان ساده ست میاد و میره. تازه گفتند اگر سقف خونتون رو باد برد نترسید و خونسردی خودتون رو حفظ کنید. فکر کن سقف خونه ات رو باد ببره و تو خونسرد رفتنش رو نگاه کنی. بعد از پشت صفحه مانیتور شکلک در میارهو میگه دیروقته برو بخواب اتفاقی نمی افته.

موج ها


فراموشم خواهد کرد. نامه‌های مرا بی‌جواب خواهد گذاشت. برایش شعر خواهم فرستاد و شاید او در جواب کارت‌پستالی بفرستد. اما به همین دلیل دوستش دارم. پیشنهاد خواهم کرد که یکدیگر را زیر یک ساعت کنار یک صلیب ببینیم؛ آنجا منتظر می‌شوم و او نخواهد آمد. به همین دلیل دوستش دارم. بی‌اعتنا و کمابیش یکسره ناغافل از زندگی‌ام خواهد گذشت. و من هم هرچند که ظاهرا باورنکردنی به نظرمی رسد، از زندگی‌های دیگر خواهم گذشت؛ شاید این فقط گریزی است، فقط سرآغازی.

موج ها/ ویرجینیا وولف/ ترجمه مهدی غبرایی



غرق شده ام در تک تک جملات کتاب.

...


یکی از تغییرات مهمی که این روزها در زندگی‌ام خودخواسته پیش اومده، کم‌رنگ شدن در دنیای مجازی است. دیگه مثل گذشته هرروز به صفحاتی که در دنیای مجازی زمانی برای خودم ساخته بودم و برام مهم بودند سر نمی‌زنم. هرچند وقت یک‌بار نگاهی بهشون میندازم. صفحه‌ها رو بالا و پایین می‌کنم و بعد دوباره می‌خزم در زندگی واقعی که این روزها برایم سر و شکل تازه‌ای پیدا کرده. از اخبار جا میمونم. کلی از آیدی های فیک و دوست‌های فیک تر رو آنفرند کرده‌ام. بسیاری از کانال‌ها و گروه‌های تلگرامی رو ترک کرده‌ام.

این روزها با وسواس مدام دایره آدم‌های دور و اطرافم را محدود و محدودتر می‌کنم. این روزها بیشتر کار می‌کنم. بیشتر می‌نویسم. بیشتر ترجمه می‌کنم. بیشتر می خونم و از همه مهم‌تر بیشتر فیلم می‌بینم و همین رو آوردن به زندگی واقعی و آدم‌های واقعی حالم رو بهتر کرده.

یه وقت‌هایی تو زندگی هست که دیگه نمیتونی روی پاهات راه بری


فیلم با سکانسی در پیست اسکی شروع می‌شود. زنی بالای کوهی پوشیده از برف ایستاده است و به دور دست‌ها نگاه می‌کند. گویی می‌خواهد تصمیم بزرگی بگیرد که در انجام آن مردد است. زن نفس عمیقی می‌کشد و به پایین نگاه می‌کند و با سرعت به سمت پایین می‌رود. پسربچه ای زن را صدا می‌کند. زن بی‌توجه به او همچنان پایین و پایین‌تر می‌رود و محو می‌شود. سکانس بعد زن روبروی دکتر نشسته است. دکتری که به او می‌گوید ممکن است نتواند تا مدتی راه برود و روی پاهایش بایستد. قطره اشکی بر گونه‌های زن می‌غلتد.

فیلم «MonRoi» به کارگردانی و نویسندگی میون؛ فیلمی است در ارتباط با روابط عاشقانه و مخربی که آدم‌ها در آن‌ها گیر میافتند. تونی زنی میان‌سال است که به دلیل سانحه‌ای که در پیست اسکی دیده است در یک مرکز بازپروری بستری می‌شود. روند درمانی‌ای که طی آن تماشاچی با مرور خاطرات تونی به گذشته او و رابطه آزاردهنده‌اش با جورجیو با بازی خوب و تاثیرگذار وینست کسل برمی‌گردد. رابطه‌ای که عاشقانه شروع می‌شود اما با گذشت زمان رنگ و بوی دروغ، خیانت و خشونت به خود می‌گیرد و تونی را به مرز جنون می‌رساند. جورجیو بی‌مسئولیت است. بی‌قید است. زندگی‌اش در خوش‌گذرانی با دوستانش و مصرف مواد مخدر و الکل خلاصه می‌شود. تونی اما زنی عاشق است که هرچه دست و پا میزند نمی‌تواند از منجلاب رابطه‌ای که در آن گیر افتاده است خود را نجات دهد و هرروز بیشتر و بیشتر به مرز انحطاط و نابودی پیش می‌رود.

در سکانس پایانی فیلم تونی را می‌بینیم که با پاهایی که لنگ میزند در مدرسه پسرش حاضر می‌شود. جورجیو از راه می‌رسد. معلم مدرسه نقاشی‌های پسرشان را به آن‌ها نشان می‌دهد. تونی اما محو تماشای جورجیو است که دیگر جایی در زندگی‌اش ندارد و او را از زندگی‌اش بیرون کرده است. تونی برای آخرین بار با نگاهی عاشقانه، خیره به جورجیو که جوانی و سلامتی‌اش را از او گرفته است نگاه می‌کند. زنی که می‌داند قدرت دوباره ایستادن روی پاهایش را برای همیشه از دست داده است.